[
آرشیو شده ها]
| | سهشنبه 30/11/1386 :: ساعت 8:10 عصر |
به نام خالق فرصت ها
سلام
داره یه جوریم می شه از اینهمه آشنا که نمی فهمن نمی شناسنم
دیدی تا حالا سگ بپره؟ خر وایسته رو دوتا پاش دستاشو دراز کنه از شاخه ی درخت زردالو بچینه؟ گربه عاشق پشه بشه؟ قناری بره شکار ماهیو تمساح چنگ بزنه؟ وقتی ببینی منم از دنیایی که به قول تو خودم برا خودم ساختم میام بیرون. آخه آدم چرا نمی فهمی نمی فهمی؟ بابا این بدن توش روح داره. روحم یه جاییش دل داره. دلم وسطش سوراخ بشه بادش خالی می شه خفه می شه می میره.... اینقدر سوزن نکن تو این بدن.
آخه تو چه خبر داری چه ترکیدنیم میگیره وقتی پز نفهمیدناتو بهم می دی. دست انداختی تو سوراخ زمین دنبال چی می گردی؟ این زمین خاکش خیسه می چسبه به دستت آبروت می ره ها. هو حواست باشه منو ول نکنی. من از آسمون می ترسم. آخه آسمون یه چشم زرد داره که اگه بری طرفشدیگه سوزن لازم نیست...تو چرا نمی فهمی من حساسم اینجوری فشارم نده. آی داره میاد...اینا چیه؟ به تیزی سوزن نیست ولی خیلی تنگه!!! آی داره ترکیدنم میاد... اینجا تنگه خیلی تنگه دارم می ترکم... آی
.....
نتیجه ی اخلاقی:
1_برا بچه های بی شعوری که نمی فهمن بادبادک دردش میاد و می میره بادبادک نخرین.
2_حواستون باشه بعضی از این بچه ها سنشون به 90 هم می رسه
3_ آدم! من احتیاج دارم یکی باهام حرف بزنه. لطفا حرف نزن. حرف بزن. باهام حرف بزن
...
ببخشید من حالم خوش نبود جفنگ نوشتم. ای شا لا به زودی اینجارو یه کاریش می کنم.
خدا همه رو شفا بده
در پناه حق
¤ نویسنده:میتراآزاده
| | شنبه 18/9/1385 :: ساعت 1:4 عصر |
به نام خالق فرصت ها
من آبیم و تو سرخیِ آن قسمت از اوقیانوسی که به آسمان می ریزد. بنفشه هایی که در چشمهام کاشتی جهان را باغ فکر می کنند. باغ فصل های روشن و معطری که همیشگیند. بنفشه ها که از طول عمر خط سرخ بی خبرند، بنفشه ها که از تماس آب و آسمان، شراره های نوردر ذهن کوچک و سپیدشان نقش بسته است، کجا بدون آفتاب و خط سرخ، خطی از سکوت سرد و تیرگی، نگاه پر شتاب و گیج و ساده شان را اسیر ننماید؟ بنفشه های حِلالی، سرشار از لطافت شعرهایی که فرشتگان از بر می کنند،چگونه سنگینی ضمخت خطهای تند و بی حصار شب را، شکسته براندام پاکشان تاب بیاورند؟ چگونه باور سپید و نرمشان از آن باغ_فصلهای شاد و پر تپش، در سردهای ممتد و سکونِ خیره بر هجوم فصلهای درد گم شود. کاش خط سرخ تند آب و آسمان نمی شدی و دستهات... دستهات نمی نشاند در دو چشم من ، ریشه ی بنفش عشق آفتاب و خاک را.
سلام مردم کوتاه،سلام مردم بلند، من از ناکجایی می آیم که هیچ کس بلند نیست و هیچکس کوتاه نیست و اصلا قد نیست و اصلا اینها که هست نیست...
...
وقتی خدا دریا بود آسمان غرق شد ( عشق جا مانده از آفتاب است و ماهی ها پرواز می دانند)پایم به آسمان باز شد که خدا کشفم کرد.
...
به آزاده نگفتم. قاعده ام دیر شده است. تمام قاعده ها را می شکنم مگر، آزاده ی شکسته ی محکمِ ایستایم را دوست دارم، مادر محکم شکسته ی ایستایم را دوست دارم.می دانی این حس از دسته صندلی ها و تخته سبزهای هنرمند و بغض های زن که در کودکیم شکست دودش بلند شد چشمها سوخت.من بزرگم خدا می داند. فقط من می توانم قاعده ام دیر شود، دور شود، و آزاده باز دوستم بدارد...و مادر باز برایم لالایی بخواند.
...
به سگ سیاهی که می خواهد مرا گاز بگیرد، رنگهای قرمزی که نباید بپوشم، خدایی که باید بپرستم، فکر نمی کنم. تمام کودکیم رابا شعر درآمیختم و به دوستت دارم هایی که هرگز به من گفتی فکر می کنم. فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم و در آخر کشف می کنم:
به صدایت بندم
و سکوتت تمام پرواز است.
تذکر:
1_ در مادر محکم شکسته ی ایستایم را دوست دارم، محکم با علامت سکون روی م آخر خوانده شود لطفا.
2_ این پست شامل هیچ شعری نیست.
یا حق
¤ نویسنده:میتراآزاده
| | شنبه 25/6/1385 :: ساعت 4:23 عصر |
به نام خالق فرصت ها
تقدیم به ذات های پاک و حقیقت جو که منتظر نمی مانند...
از این عبارت زیبا و پاک روحانی
اگر به کفر دو ابر سیاه بارانی...
هبوط محض و عظیمی کنم به سبک گناه
به اصل خشک بیابان نمی رسم و تباه...
نمی شوم ، اگرچه شاعره ی تردیدم
که ثبت روح تو را در درون خود دیدم
ترانه ام، به سبک آیه های نور خدا
مرا نزول گرفته ، فرشته زود بیا
بیا که می شنوم تا که بشنوندم باز
از این هبوط موقت به اوج آیه ی ساز...
همیشه راه درازی نبوده می دانی؟
خدای ما کلکی کهنه بوده می دانی؟
خدای کهنه ی ما: سیروخواب و دیوانه ست
حریص ظلم های بیشمار و ویرانه ست
خدای کهنه ی ما رنگ خوب دریا نیست
خدای کهنه ی ما سوز داغ صحرایی ست
از این کلیشه اگر روشن و سبک برهم
به ساز ساکت ادراک ها نفس بدهم...
نزول عشق شروعی دوباره می گیرد
تمام نور ، طلوعی دوباره می گیرد
ترانه ام ،به سبک آیه های نور خدا
مرا نزول گرفته ، فرشته زود بیا
متولد شهریور 1385
¤ نویسنده:میتراآزاده
| | یکشنبه 15/5/1385 :: ساعت 9:14 عصر |
به نام خالق فرصت ها
((کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ))
بگذار از سکوت و تمنای داغ تو
رنگ گناه پاک شود از وجود من
وز ریزش مداوم و نرم و زلال تو
روح زنانگی بد مد در رکود من
دیوانگی همیشه مرا حفظ می کند
نور جنون به چشم تر من دمیده است
احساس های خسته ی من خواب می روند
آن لحظه ای که عشق ز جانم رمیده است
باران تند تو به تنم تاب می دهد
در لحظه های خستگی از ننگ سیب آه
آدم گناه کرد و خدا قصد کرده بود
در آن بهشت کور نگردد تنش تباه
می دانمت که می دمی از آگهی ولی
آگاهیم ز خستگیم کم نمی کند
آشفتگی به روح بلندم تنیده است
روحم به لطف عشق کمر خم نمی کند
افسوس کشف راز گل سرخ کرده ام
تنهاییم بهای همین راز پر بهاست
موسیقی ِ روان ِ تو آرام ودلپذ یر
ای بغض! همنوای همین ساز پربهاست
آمیزه ای زحسرت و خوشحالیم کنون
مبهوت راز سبز خداوند پایدار
در قید و بند مرز سفرکردنم هنوز
اما دلم به رحمت او بس امیدوار
این شعر بیست دقیقه به پنج عصر دوشنبه 3/11/1384
تو کانون زبان کیش ایر کرمان به دنیا اومد
¤ نویسنده:میتراآزاده
| | چهارشنبه 14/4/1385 :: ساعت 3:28 عصر |
به نام خالق فرصت ها
سلام
این اولین غزل من ساعت سه و پانزده دقیقه ی عصرروز شنبه 21/9/1383 به دنیا آمد
دارد قناری می شود قلب اسیرم
رودیست جاری می شود قلب اسیرم
درعکس های مانده در جیب بلوزت
یک یادگاری می شود قلب اسیرم
این آخرین دست ورقهایت یکی کم
برگی فراری می شود قلب اسیرم
قفل نگاهت سخت آسان می شود باز
...دارد قناری می شود قلب اسیرم
یا حق
¤ نویسنده:میتراآزاده
| | جمعه 2/4/1385 :: ساعت 9:38 عصر |
به نام خالق فرصت ها
(سلام. اگه بلدین به لحجه ی کرمانی بخونید لطفا)
به خواب ساکتی ای جغد شوم خو کِرده
تموم شب به نگاهِ یخ من رو کِرده
تو که انگار صد ساله خواب رفتی عزیز
و قصه هاتو کسی از دلم رفو کِرده
ستاره ها گمنو قاصدکا ناپیدا
صفور بی پدری اسمتو جارو کِرده
تو آسمون چشا ابرای سیاه و کدر
چقدر برف که دستای تو پارو کِرده
پرید رنگ خدا و دوباره مرگ خبیث
به روی پیکر روحانیت رکو کِرده
رکوعِ مرگ و خروش ِ حزین ِبغض ِخدا
شنیدی آسمون به حکم هوس شو کرده!؟
تموم بندر چشماتو غرق دریا کن
گمون کنم که خدا گریه رو شرو کِرده
¤ نویسنده:میتراآزاده
[
آرشیو شده ها]